باقی را بعداٌ می نویسم.
شام مهتاب
Memories of Good and Bad Days
سهشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۱
هنوز بهش نگ�ته بود که می خواهد ازدواج کند. پیش خودش گ�ت اگر طر� مقابلت تو را بیشتر دوست داشته باشد این خیلی بهتر است .
تا چشم به هم گذاشت بله برون بود Ùˆ قرار همه چیز گذاشته شده بود. با برادرش ØµØØ¨Øª کرد Ùˆ او پرسید Ú©Ù‡ آیا به دوستت Ú¯Ù�ته ای Ú©Ù‡ Ú†Ù‡ تصمیمی داری؟ Ú¯Ù�ت Ú©Ù‡ نه Ù†Ú¯Ù�ته ام .چون Ú©Ù‡ نمی توانم. در ضمن او هم من را نمی خواهد چون Ú¯Ù�ته Ú©Ù‡ هر کاری خواستی بکن Ùˆ اگر موقعیت Ø®.بی بود قبول Ú©Ù†. اما برادرش Ú¯Ù�ت Ú©Ù‡ به هر ØØ§Ù„ تو باید به او بگویی Ùˆ Ú¯Ù�ت Ú©Ù‡ اجازه بده Ú©Ù‡ من برایش بنویسم Ùˆ ایمیل زد Ùˆ بهش همه چیز را Ú¯Ù�ت.
اما عکس العمل او بر خلا� تصورش بود . چون �کر می کرد برایش مهم نباشد که او ازدواج کند . اما خیلی عصبانی شد و گ�ت که نه من می خواستم باهات ازدواج کنم و شروع کرد به یادآوری همه خاطرات خوب قدیم و دلش را کباب کرد.
از ته دل دوستش داشت Ùˆ Ù…ÛŒ خواستش اما آخه چرا ØØ§Ù„ا؟ چرا ØØ§Ù„ا Ú©Ù‡ دیر شده؟مانده بود سر دو راهی. راه دل Ùˆ راه عقل. آخه Ú†Ù‡ Ù…ÛŒ کرد؟ باباش هم مخالÙ� بود چون یادش بود Ú©Ù‡ او یکبار قبل هم منصرÙ� شده بود .برای همین Ù…ÛŒ Ú¯Ù�ت دیگه نمیشود.
بازم کارش شده بود گریه و ماتم .آخه چه می کرد؟؟
روزها Ù…ÛŒ گذشت Ùˆ همان خواستگار Ú©Ù‡ پسر یکی از دوستان بود مصمم تر. میدید Ú©Ù‡ دوستش دارد Ùˆ ØØ§Ø¶Ø± هست هر کاری بکند Ú©Ù‡ با او ازدواج کند. بالاخره قبول کرد Ú©Ù‡ باهاش ازدواج کند.
میدید Ú©Ù‡ ظاهراٌ پسر خوبی هستش Ùˆ بهش خیلی علاقه دارد .اما ØÛŒÙ� Ú©Ù‡ دلش جای دیگری بود. دلش به طرÙ� چندین هزار کیلومتر آن طرÙ� تر پر Ù…ÛŒ کشید .اما Ú†Ù‡ Ù…ÛŒ کرد Ú©Ù‡ او نمی خواستش Ùˆ خبر نداشت Ú©Ù‡ ØØªÛŒ بله را به کس دیگری Ú©Ù‡ دوستش ندارد Ú¯Ù�ته است.
خلاصه روزها می گذشت و هیچ بدی از او ندید. باید سعی می کرد که بهش علاقمند بشود اما نمیشد.
وقتی آدم کسی را تو دلش جا بدهد دیگر نمیشود که آن جا کس دیگری را جا داد.
ØÛŒÙ� Ú©Ù‡ کاری نمی توانست بکند. اما چرا یک کاری کرد. بله را پس گرÙ�ت Ùˆ Ú¯Ù�ت Ú©Ù‡ نه نمی تواند Ùˆ آمادگی ازدواج را ندارد. این را Ú¯Ù�ت اما خرد شدن او را هم دید. دید Ú©Ù‡ چقدر Ù†Ø§Ø±Ø§ØØªØ´ کرده. یک Ù‡Ù�ته تمام در Ù�کر بود . در این بین خودش را با او مقایسه Ù…ÛŒ کرد Ú©Ù‡ همان طور Ú©Ù‡ او از بابت منصرÙ� شدن عشقش Ù†Ø§Ø±Ø§ØØª شده خوب این هم مثل خودش با نه شنیدن او داغان شده. پس چرا کاری کرده Ú©Ù‡ خودش هم چوبش را خورده است؟
خیلی عذاب وجدان پیدا کرده بود چون می دانست که واقعاٌ دوستش دارد.
مدتی گذشت و باز او به طر�ش آمد . قبول کرد و مصمم شد که دیگر ادا در نیاورد و سعی کند که بهش علاقمند شود.
داشتم Ù…ÛŒ Ú¯Ù�تم.رÙ�تش Ùˆ با Ú©Ù„ÛŒ Ù†Ø§Ø±Ø§ØØªÛŒ Ùˆ دلتنگی تنهایش گذاشت. آنقدر Ù†Ø§Ø±Ø§ØØª بود Ú©Ù‡ هیچ کاری نمی توانست انجام بدهد ØØªÛŒ کلاس زبانش Ú©Ù‡ Ù�قط یک ترم مانده بود Ú©Ù‡ مدرکش را بگیرد را نصÙ�Ù‡ ول کرد.
خیلی تنها شده بود. کلی لاغز شد و از بس که گریه کرد پای چشمهایش گود ا�تاده بود.
هر روز برایش ایمیل میزد روزی چند تا . اما هنوز جوابی نداده بود. آخه یک میل باکس مشترک با هم باز کرده بودند روزه آخر به اسم هر دوتایشون.
تا اینکه اولین ایمیلش آمد Ú©Ù‡ نوشته بود به سلامت رسیده Ùˆ آنجا مثل بهشت هستش Ùˆ Ú©Ù„ÛŒ هم دلش برایش تنگ شده. ازش خواسته بود Ú©Ù‡ بهش تلÙ�Ù† بزند Ùˆ آن هم زودی زنگ زد. 2 بار هم زنگ زد. یک چیزی بهش Ú¯Ù�ت Ú©Ù‡ اندازه تمام دنیا برایش میارزید. ازش خواست Ú©Ù‡ باهاش ازدواج کند.نظرش را خواست ØŸ زبانش بند آمده بود. ازش خواست Ú©Ù‡ نظر خوانوادهاش را هم بپرسد Ùˆ خبرش را بدهد. از Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„ÛŒ روی پا بند نبود. موقع بالا رÙ�تن از پله ها هم ØØªÛŒ سرش به سقÙ� خورد. چیزی Ú©Ù‡ هیچ موقع پیش نمی آمد.
خلاصه به مامان Ùˆ باباش Ú¯Ù�ت .آنها نظر خودش را پرسیدند. برای مامانش Ø±Ø§ØØª تر بود Ù�کر کردن به موضوع چون ØØ¯Ø§Ù‚Ù„ چند باری دیده بودش .اما برای پدرش سخت بود چون Ú©Ù‡ ندیده بودش.
نظر خودش را پرسیدند Ùˆ موقعی Ú©Ù‡ Ú¯Ù�ت مطمئن هست Ú©Ù‡ پسر خوبی هست Ùˆ خیلی دوستش دارد قبول کردند با این شرط Ú©Ù‡ بیاید اینجا برای ØµØØ¨Øª Ùˆ...
او هم قبول کرد Ùˆ Ú¯Ù�ت Ú©Ù‡ تا اول سال جدید میلادی 2002 Ù…ÛŒ آید Ùˆ آن موقع ØµØØ¨Øª Ù…ÛŒ کنند. Ú¯Ù�ت Ú©Ù‡ از بابت خوانواده اش هم مشکلی نیست چون آنها هر کسی Ú©Ù‡ خودش بخواهد را قبول دارند. ازش خواست Ú©Ù‡ توقعاتش را از همسرش برایش بگوید Ùˆ او هم در ایمیل برایش نوشت.
آن روزها بهترین روزهای زندگی اش بود. �کر ازدواج با کسی که خیلی دوستش داری.
آن خواستگار همچنان مصمم بود با اینکه یک نه آبدار شنیده بود از خودش اما باز هم پا پس نکشید و می خواستش.
خلاصه Ú©Ù‡ روزها به خوبی Ùˆ Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„ÛŒ Ù…ÛŒ گذشت Ùˆ شبها با یاد خاطرات خوب با هم بودن Ù…ÛŒ خوابید .
تا اینکه این ØØ§Ø¯Ø«Ù‡ 11 سپتامبر شد Ùˆ همه چیز یک دÙ�عه خراب شد.
یک د�عه بهش گ�ت که دیگر نمی تواند که به ایران بیاید چون که خطرناک است. در ضمن یک چیز دیگری هم گ�ت که قلبش را شکاند. بهش گ�ت که دیگر منتظرش نماند و اگر موقعیت خوبی برایش بود صبر نکند و ازدواج کند .چون کسی از آینده و اینکه تا 2 سال دیگر چه پیش میاید خبر ندارد. ازش خواست که به خانواده اش هم بگوید که قضیه آمدنش و ازدواج �علاٌ منت�ی هست. بهش گ�ت که بگذار به خوانواده نگویم .اما اصرار کرد که باید بگویی.
خلاصه یکدÙ�عه همه چیز تمام شد. غم دوباره تو دلش بود Ùˆ باز Ù†Ø§Ø±Ø§ØØª اما این دÙ�عه خیلی بیشتر از دÙ�عه پیش چون Ú©Ù‡ Ù…ÛŒ دانست بی دلیل این ØØ±Ù� را بهش نزده است Ùˆ یا پای شخص دیگری وسط هست Ùˆ یا دیگر دوستش ندارد Ú©Ù‡ این طوری شده.
هر روز ایمیل Ù…ÛŒ دادند Ùˆ روز ها گذشت . بهش Ú¯Ù�ته بود Ú©Ù‡ خواستگار دارد .اما او هیچ موقع قضیه را جددی نگرÙ�ت Ùˆ ØØªÛŒ یک دÙ�عه هم بهش Ú¯Ù�ت Ú©Ù‡ چقدر ØØ±Ù� خواستگار میزنی.
از آن موقع بود Ú©Ù‡ دیگر تصمیم گرÙ�ت ØØªÛŒ اگر هم خواست Ú©Ù‡ ازدواج کند بهش چیزی نگوید.
دوشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۱
He wrote her this:
I've issed the moon a million times
Danced with angels in powers above
I've seen the world from the highest mountain
Tasted love from the purest fountain
I've seen lips that spark desire
Felt the butterflies a hundred times
I've even seen miracles
I've felt the pain disappear
But I still haven't seen anything
That amazes me quiete like you do
You bring me up when I'm feeling down
You touch me deep you touch you me right
You do the things I've never done
You make me wicked you make me wild
'Cause baby, your my # 1
I've sailed in a perfect dream
I've seen the sun make love to the see
I've kissed the moon a million times
Danced with angels in the sky
I've even seen miracles
I've seen the tears diappear
But still haven't seen anything
That amazes me quite like you do
یکشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۱
دیگر می خواست برود برایش سوقاتی خرید یک عطر
KENZO
می خواست که هر موقع آن را می زند یادش بی�تد. آمد خا نه شان و برایش کلی از کتابهاش آورد آخه دیگر آنها را نمی خواست یک ساعتی بود . آن گریه می کرد طاقت نداشت .اما بهش قول داد که باز هم همدیگر را می بینند آخه هنوز دو ه�ته ای مانده بود تا ر�تنش.
اما آن روز هیچ موقع نرسید چون Ú©Ù‡ دیگر همدیگر را ندیدند. ØØªÛŒ نگذاشت Ù�رودگاه هم بیاید Ú©Ù‡ مبادا
خانواده و اش او را ببینند.
یک ه�ته آخر کارش �قط گریه بود اما چه �ایده؟
هیچ موقع چهارشنبه 24 مرداد 1380 را �راموش نمیکند . روزی که او ر�ت و تنهاش گذاشت.
بد ترین روز در تاریخ عمرش بود .سر کار مدام گریه می کرد. تا اخر آن ه�ته همش کارش اشک ریختن بود به طوری که تو خانه شان همه �همیده بودند.
چند وقت دیگر و باز خواستگار اما این د�عه پسر یکی از دوستان خانوادگی.
زیاد بهش Ù�کر نمی کرد چون از قدیم مثل اینکه هر Ú©ÛŒ بیشتر آدم را تØÙˆÛŒÙ„ بگیرد Ùˆ دوستش داشته باشد آدم بی تÙ�اوت تر Ù…ÛŒ شود. خلاصه ان هم بود اما دوستش نداشت .آن هم از آن پسرهای سمج Ú©Ù‡ ول Ú©Ù† نبود.
سال جدید هم از راه رسید. ویزایش هم آمد اما چه �ایده زمان جدایی نزدیک شده بود.
سالگرد دوستیشون هم رسید اما وقت نداشت. �رصت نداشت. دیگه روزهای آخر داشت می رسید.
بهش چند باری گ�ت که خیلی دوستت دارم .اگر بروی ممکن است دیگر هیچ موقع دوباره همدیگر را نبینیم. اما آن مصمم بود برای ر�تن و هیچ کاری نکرد.
خوب این هم به یاد آن روزها. شعر Ú©ÙˆÚ†Ù‡ Ùˆ Ú©Ù„ÛŒ خاطره. اوایل Ú©Ù‡ ØÙ�ظ نبود کتاب شعرش را برایش خریده بود Ú©Ù‡ داشته باشد اما بعد از چند روز دیگه ØÙ�ظ شده بود.
خیلی جالب هستش آن همه خاطره Ùˆ عشق Ùˆ علاقه اما ØØ§Ù„ا؟؟
امسال ØØªÛŒ روز تولدش را Ù�راموش کرده بود. ØØªÛŒ یک تبریک خالی هم Ù�راموش شده بود Ùˆ آن یکی دلش خیلی گرÙ�ت از اینکه دیگه برایش ارزشی ندارد.
داشتم می گ�تم : دیگه دیدارها کم شده بود. بهانه جدید عروسی خواهرش بود که کلی کار هست و باید کمک کند. اما معمولا بیشترا عصر ها خانه بود.
دیدارها شده بود یا گاهی اوقات یک رستوران ولی بیشتر روزهایی که دیگه همدیگر را میدیدند یک ساعتی تو خانه بود.
تو این مدت چند تایی خواستگار داشت اما معمولا چیزی نمی گ�ت تا این اواخر که یکی دو تاشون جددی شد و آمدند خانه شان.
هیچ موقع یادش نمیره که وقتی راجع به آن باهاش صبت کرد بهش گ�ت که خوب باهاش برو بیرون و بشناسش!
داشت مغزش سوت Ù…ÛŒ کشید وقتی Ú©Ù‡ این را شنید.یعنی هیچ Ø§ØØ³Ø§Ø³ خاصی ندارد؟ یعنی هیچی؟ اگر شوهر کنم براش مهم نیست؟
ازش پرسید؟ جواب داد که خوب من که به زودی دارم میرم پس تو هم باید برای زندگیت تصمیم بگیری .چون در ضمن من خیال ندارم تا 30 سالگی ازدواج کنم. تو هم خودت می دانی!
ØØ§Ù„Ø´ بد شده بود از شنیدن این ØØ±Ù� اما Ù…ÛŒ ترسید Ú©Ù‡ آن رو از دست بدهد.اخه خیلی دوستش داشت.
خلاصه از �کر آن خواستگار هم آمد بیرون. چون که آن هم مثل باقی پسرها...
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم. همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم.
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم. شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید.
باغ صد خاطره خندید.
عطر صد خاطره پیچید.
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم.پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم.
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.من همه Ù…ØÙˆ تماشای نگاهت.
آسمان صا� و شب آرام.بخت خندان و زمان رام.
خوشه ماه �رو ریخته در آب.شاخه ها دست بر آورده به مهتاب .
شب Ùˆ ØµØØ±Ø§ Ùˆ Ú¯Ù„ Ùˆ سنگ.همه دل داده به آواز شباهنگ.
یادم آمد تو به من Ú¯Ù�تی: از این عشق ØØ°Ø± Ú©Ù†.
Ù„ØØ¸Ù‡ ای چند بر این آب نظر Ú©Ù†.آب آیینه عشق گذران است.
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش �ردا که دلت با دگران است.
تا �راموش کنی چندی از این شهر س�ر کن.
با تو Ú¯Ù�تم: ØØ°Ø± از عشق؟؟؟؟؟ ندانم .
س�ر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم.
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد. چون کبوتر لب بام تو نشستم.
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم.نه گسستم.
باز گ�تم که تو صیادی و من آهوی دشتم.
تا به دام تو درا�تم همه جا گشتم و گشتم .
ØØ°Ø± از عشق ندانم.
س�ر از پیش تو هرگز نتوانم.نتوانم ..
اشکی از شاخه �رو ریخت .مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت.
اشک در چشم تو لرزید.ماه بر عشق تو خندید.
یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم.
پای در دامن اندوه کشیدم. نه گسستم. نه رمیدم.
ر�ت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم.
نگر�تی دگر ازعاشق آزرده خبر هم.
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم.
بی تو اما به Ú†Ù‡ ØØ§Ù„ÛŒ من از آن Ú©ÙˆÚ†Ù‡ گذشتم.
یکشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۱
Taravat & Tazegit ro
nam name baron nadare
Garmiye dastaye to ro
khorshide taboon nadare
vaghty miyay ( yani mishe dobare yek rozi aslan bebinamet?)
por mikony lahza ro az booye bahar
vaghty rafty ....
ghose ham ro abre baharon nadare
migham delam asirete
mighi ke darmoon nadare
Akhe vally ....-e-man
چهارشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۱
خدا رØÙ…ت كند Ù�ريدون مشيري را با ان شعر هميشه جاودانش/ كوچه/.
اين هم از شعرهاي مشتركشان بود كه با هم و براي هم مي خواندند.//
كارهاي سÙ�ارت خيلي خوب پيش ميرÙ�ت ./ او هر روز Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„ تر از روند كار Ùˆ آن يكي Ù†Ø§Ø±Ø§ØØª از نزديك شدن زمان جدايي./
تولد هايشون هم گذشت ./ اما ØØªÙŠ Ø¯Ø± روزه تولد هر دوتايشان باز هم بهانه آورد Ùˆ همان روز همديگر را نديدند./ خيلي Ù†Ø§Ø±Ø§ØØª بود اما باز هم هيچي Ù†Ú¯Ù�ت Ùˆ سكوت./آخه ميترسيد كه مبادا آن را از دست بدهد.//
باز هم صد رØÙ…ت به پاييز./ تو زمستان كه اين ديدار ها به ماهي يكبار رسيده بود./
ديگر شهريور از راه رسيده بود Ùˆ يك دÙ�عه از اواسط شهريور ديدار ها كم شد./ برايش قابل درك نبود./ اما او خستگي Ùˆ مشغول بودن Ù�كرش Ùˆ كارهاي پايان نامه اش را دليل اين موضوع بيان مي كرد./ آن هم با اينكه از اين وضعيت جديد Ø§ØØ³Ø§Ø³ نگراني مي كرد اما هيچي نمي Ú¯Ù�ت Ùˆ ساكت بود.// بارها پيش خودش Ù�كر كرد كه مبادا با كس ديگري جديدا آشنا شده؟/ اما Ù�كرش هم اذيتش مي كرد Ùˆ هيچي هم نمي Ú¯Ù�ت./
تا كه از شمال برگشت Ù�رداش همديگر را ديدند./Ú†Ù‡ روزهاي خوبي بود/. عشق Ùˆ دوست Ùˆ Ø§ØØ³Ø§Ø³Ø§Øª./
يك بار كه آمده بود خانه شان برايش يك موش سÙ�يد كوكي گرÙ�ته بود./ مي Ú¯Ù�ت آخه تو هم موش من هستي./آن هم قند تو دلش آب مي شد./ هر روز بيشتر از روزهاي ديگر دوستش داشت/ تمام همكاران تو شركت دوستش را ديگه مي شناختند./ خانم … معروÙ� شده بود /از بس كه مدام روزي چند بار سر كار هم بهش زنگ مي زد./ خوب آخه دلش برايش تنگ مي شد./ نمي توانست صدايش را نشنود./ Ù�كر مي كرد چطوري بعدا مي تواند كه بدون او بماند؟ /از Ù�كر كردن به اين موضوع هميشه اشك تو چشمهايش جمع مي شد Ùˆ دلش بد طوري مي گرÙ�ت. /اما آن نمي دانست كه هر بار كه از روند كارهاي مهاجرتش بهش مي Ú¯Ù�ت آن Ú†Ù‡ ØØ§Ù„ÙŠ پيدا مي كرد/ به روي خودش نمي آورد Ùˆ ØØªÙŠ Ø§Ø¨Ø±Ø§Ø² Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„ÙŠ مي كرد كه مبادا آن هم Ù†Ø§Ø±Ø§ØØª بشود/اما او اصلا متوجه اين تغيير ØØ§Ù„تش موقع اين ØµØØ¨Øª ها نمي شد.//
ديگه تابستان شده بود Ùˆ دنبال مدارك لازم براي سÙ�ارت بود./ واي چقدر كار داشت/ امان از دست اين سÙ�ارت .../ با اين سخت گيري هايشون/ مرداد بود كه قرار شده بود خانوادگي بروند شمال/ اصلا دلش نمي خواست كه از هم دور بشوند /اما خوب خانه هم نمي شد كه تنها بماند/رÙ�تش اما همش آنجا جاش را خالي مي كرد/ كنار دريا/شبها پاي آتش/ تو جنگل Ùˆ.../ آخه Ú†ÙŠ مي شد كه آدم هر موقع مي خواست مي توانست با عشقش برود سÙ�ر؟// اين هم از بديهاي Ù�رهنگ ايراني ما//از شمال چند باري با هم ØµØØ¨Øª كردند/دلشون ØØ³Ø§Ø¨ÙŠ ØªÙ†Ú¯ شده بود/ مي Ú¯Ù�ت كه بدون تو نمي توانم بروم / ØØªÙ…ا بايد بگذارمت تو چمدان Ùˆ با خودم ببرمت چون كه نمي توانم/بدون تو نمي شود/اما اينها شوخي بود/چون كه نبردش.
سهشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۱
تو را نگاه مي كنم كه Ø®Ù�ته اي كنار من // پس از تمام اضطراب /عذاب وانتظار من/تو را نگاه مي كنم كه ديدني ترين تويي /Ùˆ از تو ØØ±Ù� مي زنم كه Ú¯Ù�تني ترين تويي//
/من از تو ØØ±Ù� مي زنم شب عاشقانه مي شود/تو را ادامه مي دهم همين ترانه مي شود// كاش به شهر خوب تو مرا هميشه راه بود/راه به تو رسيدنم همين پل نگاه بود/مرا ببر به خواب خود/كه خسته ام از همه كس/كه خواب Ùˆ بيداري من هر دو شكنجه بود Ùˆ بس //
روزها خيلي خوب مي گذشتند.آن قدر با هم خوب بودند كه گاهي �كر مي كرد كه مبادا يك روزي برسد كه ديگه اين طوري نباشد.بهش گ�ت ببين چقدر دوستم داري؟ 6 تا// تو چند تا؟ ببين من 7 تا//.من بيشتر دوستت دارم. نخير 6 خيلي بيشتره.نخير همه ميدانند كه 7 بيشتره//هميشه سر اين موضوع كلي شوخي داشتند//
.اما من ميترسم. هميشه اين قدر دوستم داري؟كم نميشه؟ نه عزيزم روز به روز بيشتر هم ميشه.من بهت ثابت مي كنم.آره روز به روز بيشتر مي شد.
همديگر را زياد مي ديدند.خاطراتش را مي نوشت. دÙ�تر خاطراتش را داد تا بخواند. موقع پس دادن دÙ�تر آن هم كلي مطلب روي كاغذ نوشته بود Ùˆ لاي صÙ�ØØ§Øª گذاشته بود. يك شعر جديد هم كه بعدا جز، شعرهاي مشتركشون شد را براش نوشته بود.
دوشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۱
از هم خوششون آمده بود. روزي كلي تل�ن و هر چند روز يكجا مي ر�تند. /يك روز آرين/ يك روز نايب/ خلاصه بيشتر روزها آن اوايل با هم بودند/ ديگه همه رستوران هاي ميرداماد رو ر�ته بودند//
شب ها پاي تل�ن تا دير وقت/بهش گ�ته بود كه خيال داره بره از ايران/اما خوب هنوز كلي كار داشت/
اول از همه خريد سربازي/آخه آن موقع هنوز مي Ù�روختند/ بعدش گرÙ�تن ويزاي مهاجرت كه خودش كلي كار داشت/Ù�كر نمي كرد كه انقدر بهش علاقمند بشه كه نتواند دوريش رو تØÙ…Ù„ كند./ روزها مي گذشت /موهاش رو كوتاه كرد Ùˆ رÙ�ت براي آموزشي/ 20 روزي طول كشيد/هوا بد طوري گرم بود اما با تمام خستگي باز هم عصر ها همديگر را ميديدند/ شده ماشين سواري تو اتوبان Ùˆ الكي چرخ زدن Ùˆ البته شام مهتاب را گوش دادن/
سربازي تمام شد و پاسپورت و كاراي س�ارت شروع شد./
مثل اينكه خيلي جددي بود موضوع./اما نمي خواست كه باور كند./
براي هم هر شب شعر مي خواندند و با صداي هم شب را تمام مي كردند./
انگار 10 سال بود كه همديگر را مي شناختند./
ديگه كلي ØµØØ¨Øª ميكردند / قرار شد كه شنبه شب همديگر را ببينند/ قرارشون جلوي رستوران بيتا بود/ ساعت 8:30/ مثلا شام خوردند چون بيشتر غذاها ماندش/براش Ú¯Ù„ گرÙ�ته بود Ùˆ تو ماشين بهش داد.5 تا Ú¯Ù„ رز تو يك جعبه خوشگل/
باران مي آمد و نوار داريوش/ همين شام مهتاب را گوش مي دادند/ از آن موقع بود كه شام مهتاب بوجود آمد.
همه چيز از علاقمند بودن به بستني شروع شد/تو سايت پن پال/ بعدش ايميل هايي بود كه درياÙ�ت ميكرد/ اما هيچ كدامشان مثل اين يكي نبود./ انگار كه بايد ØØªÙ…ا جواب مي داد. /خلاصه شوخي شوخي ايميل ها زياد شد وبعدش عكس Ùˆ تلÙ�Ù†/. Ú†Ù‡ ØØ§Ù„ÙŠ داشت روز اولي كه مي خواست خونشون زنگ بزنه.//درست بود كه عكسش را هم ديده بود اما خوب ØµØØ¨Øª /يك چيز ديگري بود. //مامانش برداشت.//اما Ú¯Ù�ته بود كه ØµØØ¨Øª كن اشكالي نداره/.خلاصه گوشي رو برداشت/. بÙ�رماييد؟سلام. من.... هستم. ااااااااا سلام. خوبي Ùˆ .... Ùˆ اين طوري شروع شد ديگه.//
سلام//
شايد دلتون بخواهد كه دليل انتخاب نام شام مهتاب را بدانيد. دليلش همين شعرزير هستش.
تو آن شام مهتاب كنارم نشستي/ عجب شاخه گل وار به پايم شكستي/
قلم زد نگاهت به نقش آ�ريني/ كه صورتگري را نبود اين چنيني/
پريزاد عشق و مهاسا كشيدي/ خدا را به شور تماشا كشيدي/
تو دونسته بودي چه خوش باورم من/ شك�تي و گ�تي از عشق پرپرم من/
تا گ�تم كي هستي؟ تو گ�تي يك بي تاب/ تا گ�تم دلت كو؟ تو گ�تي كه درياب/
قسم خوردي بر ما كه عاشق تريني/ تو يك جمع عاشق تو صادق تريني/
همون Ù„ØØ¸Ù‡ ابري رخ ماه را پوشاند/ به خود Ú¯Ù�تم اي واي مبادا دروغ Ú¯Ù�ت/
گذشت روزگاري از آن Ù„ØØ¸Ù‡ ناب/ كه معراج دل بود به درگاه مهتاب/
در آن درگه عشق Ú†Ù‡ Ù…ØØªØ§Ø¬ نشستم/تو هر شام مهتاب به يادت شكستم/
تو از اين شكستن خبر داري يا نه؟/ هنوز شور عشق را به سر داري يا نه؟/
هنوزم تو شبهات اگر ماه رو داري/ من آن ماه را دادم به تو يادگاري
