جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۸۸

از زمان شروع وبلاگ نزدیک به 8 سال می گذرد، یادم هست آن موقع اصلا کسی نمی دانست که می شود به این روش هم خاطرات را حفظ کرد! من با دنیای مجازی خیلی راحت بودم، شاید به این خاطر که از زمانیکه یادم می آید توی خانه ما بحث کامپیوتر بود، به واسطه تخصص پدرم که جزو اولین متخصصین این رشته در ایران بود و ما زمانی در منزل کامپیوتر داشتیم که شاید در برخی ادارات دولتی چند دستگاهی موجود بود. الان که می بینم تو این فاصله چقدر دنیا تو زمینه الکترونیک و کامپبوتر پیشرفت کرده خوشحال و متعجبم.
بعد از آمدن ویندوز بود که کارکرد با کامپیوتر جذاب شد و با آمدن اینترنت من عاشق این وسیله شدم
کمی به گذشته برمی گردم، دوست دارم بعضی خاطرات را دوباره مرور کنم
اینترنت آمد و داشتن ایمیل واجب ، شاید اگر به شما بگویم که رمز ایمیل من در سایت یاهو 4 حرفی می باشد ، متوجه شوید که آن زمان جقدر تعداد کاربران کم بود، خصوصا در ایران. یادم هست که سال آخر دانشکده برای دوره کارشناسی بودم که با سایت دوست یابی
PENPAL
آشنا شدم. آن زمان من تنها دختر 22 ساله در ایران بودم که در آنجا عضو بود. می خواستم از طریق این سایت با برخی افراد در خارج از کشور آشنا شوم و با مکاتبات زبان انگلیسی خود را به روز نگه دارم. زبانم آن موقع خیلی خوب بود و برای سرگرمی ،تجربه و یادآوری زبان در آن موقع در یکی از آموزشگاههای خوب زبان انگلیسی در تهران تدریس می کردم. قبل از آشنایی با این سایت هم دوستان مکاتبه ای خارجی داشتم اما با نامه در ارتباط بودیم و مسلم هست که ایمیل خیلی عالی بود برای این کار. خلاصه دوستان خارجی از این سایت پیدا کردم ، اما با یک پسر ایرانی هم آشنا شدم که بعدها اولین عشق زندگیم شد . 2 سال از من بزرگتر بود، آن زمان 24 سالش بود، یک مهندس کامپیوتر. جالب هست ، نه؟ مثل این بود که این کامپیوتر در خانواده ما می خواست موروثی شود. با هم از طریق ایمیل در ارتباط بودیم، کم کم به تلفن تبدیل شد و بعد در یک شب مهتابی قرار شام گذاشتیم، رستوران بیتا در خیابان ولی عصر نبش خیابان پسیان. تا آن موقع همدیگر را ندیده بودیم و فقط یک عکس از هم دیده بودیم. این ملاقات عالی بود، همه چیز در بهترین صورتی بود که می توانست باشد
(شنبه 17 اردیبهشت سال 1379 )
در راه برگشت به خانه درون ماشین گل های رز صورتی که به زیبایی درون یک جعبه مستطیل تلقی قرار گرفته بودند را به من هدیه داد. گل ها را تا سال گذشته به همان صورت و خشک شده داشتم. اولین ملاقات بود ولی باورم نمی شد که این قدر ازش خوشم آمده. عجیب بود چون تا آن موقع با وجودی که در یکی از بهترین دانشگاههای تهران درس می خواندم و پسر هم دور و برم زیاد بود ( چون آن موقع درصد پسرها بیشتر بود در کلاس ها) از کسی خوشم نیامده بود

برچسب‌ها:

دوشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۱

مي دانم چرا اين قدر با من بد شدي؟ ديگه يا ايميل هم نمي زني يا بعد از يك ه�ته �قط 2 خط. يعني به اين زودي اين قدر از هم دور شديم؟ اميدوارم كه همسر آينده ات قدرت را بداند وخوشبختت كند. دوستار هميشگي تو. به ياد شام مهتاب. خداحا�ظ

**

خلاصه ، بعد از كلي ناراحتي با وجود اينكه دلش واقعا“ او را دوست داشت ، با وجود تمام اينها
قبول كرد كه ازدواج كند، اما چه روزهايي را گذراند. خدا نصيب هيچ كسي نكند.آخر او در آن طر� دنيا چه خبزي از حالش داشت. طبق خواست خودش ر�ته بود آنجا و حالا هم �قط از دور مي گ�ت كه دوستت دارم و ازدواج نكن. �قط يك بار با پدرش صحبت كرد وتا مخال�ت پدرش را ديد ديگر جا زد.
شب قبل از مراسم عروسي آنقدر اعصابش خرد بود كه يك دعواي حسابي كرد و گ�ت كه �ردا صبح اصلا“ آرايشگاه نمي رود.اما آنقدر خوب بود كه كلي منت كشي كرد. آره ، روز عروسي رسيد!
اصلا“ باورش نمي شد! توي آرايشگاه هاج و واج بود.اما چرا ذوق و شوق عروسهاي ديگر را نداشت؟
آخه چرا علي؟چرا؟ دوست داشتم كه اين لباس را براي تو بپوشم. نه اين طوري.
خودش را در آينه ديد، خيلي خوب شده بود. تو اين لباس و با اين آرايش مثل ملكه ها شده بود.
چرا اما اين قدر غمگين بود؟ سعي كرد كه ديگر �كر نكند. مثل عروسكها لبخند زد و بعدش آتليه
و كلي عكس و �يلم برداري توي باغ و …. آره مثل هنرپيشه ها شده بود . خوشگل و بدون �كر.انگار كه دارد خواب مي بيند و �ردا بيدار مي شود.
اما ، نه، پاي س�ره عقد بود كه تازه متوجه شد كه اينها خواب و خيال نيست و خيلي هم جدي هستش!
براي بار سوم ميگويم، آيا وكيلم كه شما را ……؟ عروس خانم؟
هاج و واج بود. كمي مكث .در آن زمان همه چيز مثل يك �يلم از جلوي چشمهايش گذشت.به مامان و بابا نگاه كرد. زير چشمي به كسي كه قرار بود شوهر آينده اش بشود نگاه كرد و به ياد علي و علاقه و عشق بينشان ا�تاد. عروس خانم؟ وكيلم؟؟ بازم مكث ويك بله با بغض و صداي لرزان.
تا آخر شب همه اش به اين �كر ميكرد كه يعني چي؟ ديگه همه چيز يعني تموم شد؟
آره، ديگر همه چيز خراب شده بود. همه چيز با يك مسا�رت و يك ، بله، ساده خراب شد.
آخه اين �كر مهاجرت و خارج ر�تن چيه كه بخاطرش زندگي من از اين رو به آن رو شد؟؟
جروبحث ها تازه با شوهرش شروع شد.آخه بابا دلش جاي ديگري بود. اما اين چه گناهي كرده بود؟
اين كه دوستش داشت و آمده بود خواستگاريش و باهاش ازدواج كرده بود و مراسم را همانطوري كه مي خواست برايش گر�ته بود. اين گناهه؟ خيلي بي انصا�ي در حقش كرده بود. آره، كس ديگري را دوست داشت اما با كس ديگري ازدواج كرده بود.
راستش پيش خودش مي گ�ت، آره من را گذاشت و ر�ت وبا تمام احساسهام با اينكارش بازي كرد.
آخه، تو كه مي خواستي بروي چرا كاري كردي كه اين همه دوستت داشته باشم؟ چرا گذاشتي كه عزيزترينم باشي و بعد منو بگذاري و بروي؟ چرا ؟ آن روز آخري كه همديگر را ديديم يادته؟ يادته مثل ابر بهاري موقع ر�تنت اشك مي ريختم؟ يادته توي كوچه وقتي ماشينت دور مي شد هق هق مي كردم؟ اينها كا�ي نبود؟ چرا با من اينطوري كردي؟ چرا كاري كردي كه حالا هم كه ازدواج كردم بازم به �كرت هستم و از زندگي مشتركم لذت نميبرم؟من احساس خوشبختي ندارم.
برام گ�تي كه با سارا دوست شدي. گ�تي كه خيلي بهت مي رسد و دوستت داره. بهم گ�تي كه تو هم خيلي دوستش داري و مي خواهي كه با خودت ببريش آمريكا. چه زود تو همه چيز را �راموش كردي! چه راحت شام مهتاب را �راموش كردي! چطور توانستي؟ شايد خواستي تلا�ي كني و بعدش ديدي كه يك د�عه عاشق شدي؟
مگر آدم مي تواند كه باز هم عاشق بشود؟ ! ! ! !
خيلي از دستت عصباني شدم. خيلي. به اين سرعت؟
حتي تاريخ تولدم را براي حتي يك تبريك خالي �راموش كردي. آيا راستي راستي دوستم داشتي؟
باورش برام مشكل شده است! نه حتما“ دوستم نداشتي وگرنه چطور؟ چطور؟
اشكالي ندارد من هم خدايي دارم. بالاخره به اين وضعيت عادت مي كنم.آره.
با تمام اين مسائل برايت بهترين ها را آرزو مي كنم. هنوز هم خيلي دوستت دارم و از خدا مي خواهم كه كاري كند كه حتي براي يك بار هم كه شده بتوانم دوباره ببينمت.





سه‌شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۱

باقی را بعداٌ می نویسم.


هنوز بهش نگ�ته بود که می خواهد ازدواج کند. پیش خودش گ�ت اگر طر� مقابلت تو را بیشتر دوست داشته باشد این خیلی بهتر است .
تا چشم به هم گذاشت بله برون بود و قرار همه چیز گذاشته شده بود. با برادرش صحبت کرد و او پرسید که آیا به دوستت گ�ته ای که چه تصمیمی داری؟ گ�ت که نه نگ�ته ام .چون که نمی توانم. در ضمن او هم من را نمی خواهد چون گ�ته که هر کاری خواستی بکن و اگر موقعیت خ.بی بود قبول کن. اما برادرش گ�ت که به هر حال تو باید به او بگویی و گ�ت که اجازه بده که من برایش بنویسم و ایمیل زد و بهش همه چیز را گ�ت.

اما عکس العمل او بر خلا� تصورش بود . چون �کر می کرد برایش مهم نباشد که او ازدواج کند . اما خیلی عصبانی شد و گ�ت که نه من می خواستم باهات ازدواج کنم و شروع کرد به یادآوری همه خاطرات خوب قدیم و دلش را کباب کرد.
از ته دل دوستش داشت و می خواستش اما آخه چرا حالا؟ چرا حالا که دیر شده؟مانده بود سر دو راهی. راه دل و راه عقل. آخه چه می کرد؟ باباش هم مخال� بود چون یادش بود که او یکبار قبل هم منصر� شده بود .برای همین می گ�ت دیگه نمیشود.
بازم کارش شده بود گریه و ماتم .آخه چه می کرد؟؟


روزها می گذشت و همان خواستگار که پسر یکی از دوستان بود مصمم تر. میدید که دوستش دارد و حاضر هست هر کاری بکند که با او ازدواج کند. بالاخره قبول کرد که باهاش ازدواج کند.
میدید که ظاهراٌ پسر خوبی هستش و بهش خیلی علاقه دارد .اما حی� که دلش جای دیگری بود. دلش به طر� چندین هزار کیلومتر آن طر� تر پر می کشید .اما چه می کرد که او نمی خواستش و خبر نداشت که حتی بله را به کس دیگری که دوستش ندارد گ�ته است.

خلاصه روزها می گذشت و هیچ بدی از او ندید. باید سعی می کرد که بهش علاقمند بشود اما نمیشد.
وقتی آدم کسی را تو دلش جا بدهد دیگر نمیشود که آن جا کس دیگری را جا داد.

حی� که کاری نمی توانست بکند. اما چرا یک کاری کرد. بله را پس گر�ت و گ�ت که نه نمی تواند و آمادگی ازدواج را ندارد. این را گ�ت اما خرد شدن او را هم دید. دید که چقدر ناراحتش کرده. یک ه�ته تمام در �کر بود . در این بین خودش را با او مقایسه می کرد که همان طور که او از بابت منصر� شدن عشقش ناراحت شده خوب این هم مثل خودش با نه شنیدن او داغان شده. پس چرا کاری کرده که خودش هم چوبش را خورده است؟
خیلی عذاب وجدان پیدا کرده بود چون می دانست که واقعاٌ دوستش دارد.
مدتی گذشت و باز او به طر�ش آمد . قبول کرد و مصمم شد که دیگر ادا در نیاورد و سعی کند که بهش علاقمند شود.


داشتم می گ�تم.ر�تش و با کلی ناراحتی و دلتنگی تنهایش گذاشت. آنقدر ناراحت بود که هیچ کاری نمی توانست انجام بدهد حتی کلاس زبانش که �قط یک ترم مانده بود که مدرکش را بگیرد را نص�ه ول کرد.
خیلی تنها شده بود. کلی لاغز شد و از بس که گریه کرد پای چشمهایش گود ا�تاده بود.
هر روز برایش ایمیل میزد روزی چند تا . اما هنوز جوابی نداده بود. آخه یک میل باکس مشترک با هم باز کرده بودند روزه آخر به اسم هر دوتایشون.
تا اینکه اولین ایمیلش آمد که نوشته بود به سلامت رسیده و آنجا مثل بهشت هستش و کلی هم دلش برایش تنگ شده. ازش خواسته بود که بهش تل�ن بزند و آن هم زودی زنگ زد. 2 بار هم زنگ زد. یک چیزی بهش گ�ت که اندازه تمام دنیا برایش میارزید. ازش خواست که باهاش ازدواج کند.نظرش را خواست ؟ زبانش بند آمده بود. ازش خواست که نظر خوانوادهاش را هم بپرسد و خبرش را بدهد. از خوشحالی روی پا بند نبود. موقع بالا ر�تن از پله ها هم حتی سرش به سق� خورد. چیزی که هیچ موقع پیش نمی آمد.
خلاصه به مامان و باباش گ�ت .آنها نظر خودش را پرسیدند. برای مامانش راحت تر بود �کر کردن به موضوع چون حداقل چند باری دیده بودش .اما برای پدرش سخت بود چون که ندیده بودش.
نظر خودش را پرسیدند و موقعی که گ�ت مطمئن هست که پسر خوبی هست و خیلی دوستش دارد قبول کردند با این شرط که بیاید اینجا برای صحبت و...
او هم قبول کرد و گ�ت که تا اول سال جدید میلادی 2002 می آید و آن موقع صحبت می کنند. گ�ت که از بابت خوانواده اش هم مشکلی نیست چون آنها هر کسی که خودش بخواهد را قبول دارند. ازش خواست که توقعاتش را از همسرش برایش بگوید و او هم در ایمیل برایش نوشت.
آن روزها بهترین روزهای زندگی اش بود. �کر ازدواج با کسی که خیلی دوستش داری.

آن خواستگار همچنان مصمم بود با اینکه یک نه آبدار شنیده بود از خودش اما باز هم پا پس نکشید و می خواستش.

خلاصه که روزها به خوبی و خوشحالی می گذشت و شبها با یاد خاطرات خوب با هم بودن می خوابید .
تا اینکه این حادثه 11 سپتامبر شد و همه چیز یک د�عه خراب شد.

یک د�عه بهش گ�ت که دیگر نمی تواند که به ایران بیاید چون که خطرناک است. در ضمن یک چیز دیگری هم گ�ت که قلبش را شکاند. بهش گ�ت که دیگر منتظرش نماند و اگر موقعیت خوبی برایش بود صبر نکند و ازدواج کند .چون کسی از آینده و اینکه تا 2 سال دیگر چه پیش میاید خبر ندارد. ازش خواست که به خانواده اش هم بگوید که قضیه آمدنش و ازدواج �علاٌ منت�ی هست. بهش گ�ت که بگذار به خوانواده نگویم .اما اصرار کرد که باید بگویی.
خلاصه یکد�عه همه چیز تمام شد. غم دوباره تو دلش بود و باز ناراحت اما این د�عه خیلی بیشتر از د�عه پیش چون که می دانست بی دلیل این حر� را بهش نزده است و یا پای شخص دیگری وسط هست و یا دیگر دوستش ندارد که این طوری شده.

هر روز ایمیل می دادند و روز ها گذشت . بهش گ�ته بود که خواستگار دارد .اما او هیچ موقع قضیه را جددی نگر�ت و حتی یک د�عه هم بهش گ�ت که چقدر حر� خواستگار میزنی.
از آن موقع بود که دیگر تصمیم گر�ت حتی اگر هم خواست که ازدواج کند بهش چیزی نگوید.

دوشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۱

Today he broke her heart.

He wrote her this:



I've issed the moon a million times
Danced with angels in powers above
I've seen the world from the highest mountain
Tasted love from the purest fountain
I've seen lips that spark desire
Felt the butterflies a hundred times
I've even seen miracles
I've felt the pain disappear
But I still haven't seen anything
That amazes me quiete like you do
You bring me up when I'm feeling down
You touch me deep you touch you me right
You do the things I've never done
You make me wicked you make me wild
'Cause baby, your my # 1
I've sailed in a perfect dream
I've seen the sun make love to the see
I've kissed the moon a million times
Danced with angels in the sky
I've even seen miracles
I've seen the tears diappear
But still haven't seen anything
That amazes me quite like you do


یکشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۱

I'll continue writing this real story later,cause I'm busy these days.


دیگر می خواست برود برایش سوقاتی خرید یک عطر
KENZO
می خواست که هر موقع آن را می زند یادش بی�تد. آمد خا نه شان و برایش کلی از کتابهاش آورد آخه دیگر آنها را نمی خواست یک ساعتی بود . آن گریه می کرد طاقت نداشت .اما بهش قول داد که باز هم همدیگر را می بینند آخه هنوز دو ه�ته ای مانده بود تا ر�تنش.
اما آن روز هیچ موقع نرسید چون که دیگر همدیگر را ندیدند. حتی نگذاشت �رودگاه هم بیاید که مبادا
خانواده و اش او را ببینند.

یک ه�ته آخر کارش �قط گریه بود اما چه �ایده؟

هیچ موقع چهارشنبه 24 مرداد 1380 را �راموش نمیکند . روزی که او ر�ت و تنهاش گذاشت.
بد ترین روز در تاریخ عمرش بود .سر کار مدام گریه می کرد. تا اخر آن ه�ته همش کارش اشک ریختن بود به طوری که تو خانه شان همه �همیده بودند
.


چند وقت دیگر و باز خواستگار اما این د�عه پسر یکی از دوستان خانوادگی.

زیاد بهش �کر نمی کرد چون از قدیم مثل اینکه هر کی بیشتر آدم را تحویل بگیرد و دوستش داشته باشد آدم بی ت�اوت تر می شود. خلاصه ان هم بود اما دوستش نداشت .آن هم از آن پسرهای سمج که ول کن نبود.
سال جدید هم از راه رسید. ویزایش هم آمد اما چه �ایده زمان جدایی نزدیک شده بود.
سالگرد دوستیشون هم رسید اما وقت نداشت. �رصت نداشت. دیگه روزهای آخر داشت می رسید.
بهش چند باری گ�ت که خیلی دوستت دارم .اگر بروی ممکن است دیگر هیچ موقع دوباره همدیگر را نبینیم. اما آن مصمم بود برای ر�تن و هیچ کاری نکرد
.

خوب این هم به یاد آن روزها. شعر کوچه و کلی خاطره. اوایل که ح�ظ نبود کتاب شعرش را برایش خریده بود که داشته باشد اما بعد از چند روز دیگه ح�ظ شده بود.

خیلی جالب هستش آن همه خاطره و عشق و علاقه اما حالا؟؟
امسال حتی روز تولدش را �راموش کرده بود. حتی یک تبریک خالی هم �راموش شده بود و آن یکی دلش خیلی گر�ت از اینکه دیگه برایش ارزشی ندارد.

داشتم می گ�تم : دیگه دیدارها کم شده بود. بهانه جدید عروسی خواهرش بود که کلی کار هست و باید کمک کند. اما معمولا بیشترا عصر ها خانه بود.

دیدارها شده بود یا گاهی اوقات یک رستوران ولی بیشتر روزهایی که دیگه همدیگر را میدیدند یک ساعتی تو خانه بود.

تو این مدت چند تایی خواستگار داشت اما معمولا چیزی نمی گ�ت تا این اواخر که یکی دو تاشون جددی شد و آمدند خانه شان.
هیچ موقع یادش نمیره که وقتی راجع به آن باهاش صبت کرد بهش گ�ت که خوب باهاش برو بیرون و بشناسش!
داشت مغزش سوت می کشید وقتی که این را شنید.یعنی هیچ احساس خاصی ندارد؟ یعنی هیچی؟ اگر شوهر کنم براش مهم نیست؟
ازش پرسید؟ جواب داد که خوب من که به زودی دارم میرم پس تو هم باید برای زندگیت تصمیم بگیری .چون در ضمن من خیال ندارم تا 30 سالگی ازدواج کنم. تو هم خودت می دانی!
حالش بد شده بود از شنیدن این حر� اما می ترسید که آن رو از دست بدهد.اخه خیلی دوستش داشت.
خلاصه از �کر آن خواستگار هم آمد بیرون. چون که آن هم مثل باقی پسرها...


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم. همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم.

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم. شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید.
باغ صد خاطره خندید.
عطر صد خاطره پیچید.
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم.پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم.
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.من همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صا� و شب آرام.بخت خندان و زمان رام.
خوشه ماه �رو ریخته در آب.شاخه ها دست بر آورده به مهتاب .
شب و صحرا و گل و سنگ.همه دل داده به آواز شباهنگ.

یادم آمد تو به من گ�تی: از این عشق حذر کن.
لحظه ای چند بر این آب نظر کن.آب آیینه عشق گذران است.
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش �ردا که دلت با دگران است.
تا �راموش کنی چندی از این شهر س�ر کن.
با تو گ�تم: حذر از عشق؟؟؟؟؟ ندانم .
س�ر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم.

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد. چون کبوتر لب بام تو نشستم.
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم.نه گسستم.
باز گ�تم که تو صیادی و من آهوی دشتم.
تا به دام تو درا�تم همه جا گشتم و گشتم .
حذر از عشق ندانم.
س�ر از پیش تو هرگز نتوانم.نتوانم ..

اشکی از شاخه �رو ریخت .مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت.
اشک در چشم تو لرزید.ماه بر عشق تو خندید.

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم.
پای در دامن اندوه کشیدم. نه گسستم. نه رمیدم.

ر�ت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم.
نگر�تی دگر ازعاشق آزرده خبر هم.
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم.
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.

یکشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۱

Taravat & Tazegit ro

nam name baron nadare



Garmiye dastaye to ro

khorshide taboon nadare



vaghty miyay ( yani mishe dobare yek rozi aslan bebinamet?)

por mikony lahza ro az booye bahar



vaghty rafty ....

ghose ham ro abre baharon nadare



migham delam asirete

mighi ke darmoon nadare



Akhe vally ....-e-man




چهارشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۱

خدا رحمت كند �ريدون مشيري را با ان شعر هميشه جاودانش/ كوچه/.
اين هم از شعرهاي مشتركشان بود كه با هم و براي هم مي خواندند.//

كارهاي س�ارت خيلي خوب پيش مير�ت ./ او هر روز خوشحال تر از روند كار و آن يكي ناراحت از نزديك شدن زمان جدايي./

تولد هايشون هم گذشت ./ اما حتي در روزه تولد هر دوتايشان باز هم بهانه آورد و همان روز همديگر را نديدند./ خيلي ناراحت بود اما باز هم هيچي نگ�ت و سكوت./آخه ميترسيد كه مبادا آن را از دست بدهد.//
باز هم صد رحمت به پاييز./ تو زمستان كه اين ديدار ها به ماهي يكبار رسيده بود./

ديگر شهريور از راه رسيده بود و يك د�عه از اواسط شهريور ديدار ها كم شد./ برايش قابل درك نبود./ اما او خستگي و مشغول بودن �كرش و كارهاي پايان نامه اش را دليل اين موضوع بيان مي كرد./ آن هم با اينكه از اين وضعيت جديد احساس نگراني مي كرد اما هيچي نمي گ�ت و ساكت بود.// بارها پيش خودش �كر كرد كه مبادا با كس ديگري جديدا آشنا شده؟/ اما �كرش هم اذيتش مي كرد و هيچي هم نمي گ�ت./

تا كه از شمال برگشت �رداش همديگر را ديدند./چه روزهاي خوبي بود/. عشق و دوست و احساسات./
يك بار كه آمده بود خانه شان برايش يك موش س�يد كوكي گر�ته بود./ مي گ�ت آخه تو هم موش من هستي./آن هم قند تو دلش آب مي شد./ هر روز بيشتر از روزهاي ديگر دوستش داشت/ تمام همكاران تو شركت دوستش را ديگه مي شناختند./ خانم … معرو� شده بود /از بس كه مدام روزي چند بار سر كار هم بهش زنگ مي زد./ خوب آخه دلش برايش تنگ مي شد./ نمي توانست صدايش را نشنود./ �كر مي كرد چطوري بعدا مي تواند كه بدون او بماند؟ /از �كر كردن به اين موضوع هميشه اشك تو چشمهايش جمع مي شد و دلش بد طوري مي گر�ت. /اما آن نمي دانست كه هر بار كه از روند كارهاي مهاجرتش بهش مي گ�ت آن چه حالي پيدا مي كرد/ به روي خودش نمي آورد و حتي ابراز خوشحالي مي كرد كه مبادا آن هم ناراحت بشود/اما او اصلا متوجه اين تغيير حالتش موقع اين صحبت ها نمي شد.//

The LOVE in your Heart wasn't put there to stay. LOVE isn't LOVE till you give it away.

ديگه تابستان شده بود و دنبال مدارك لازم براي س�ارت بود./ واي چقدر كار داشت/ امان از دست اين س�ارت .../ با اين سخت گيري هايشون/ مرداد بود كه قرار شده بود خانوادگي بروند شمال/ اصلا دلش نمي خواست كه از هم دور بشوند /اما خوب خانه هم نمي شد كه تنها بماند/ر�تش اما همش آنجا جاش را خالي مي كرد/ كنار دريا/شبها پاي آتش/ تو جنگل و.../ آخه چي مي شد كه آدم هر موقع مي خواست مي توانست با عشقش برود س�ر؟// اين هم از بديهاي �رهنگ ايراني ما//از شمال چند باري با هم صحبت كردند/دلشون حسابي تنگ شده بود/ مي گ�ت كه بدون تو نمي توانم بروم / حتما بايد بگذارمت تو چمدان و با خودم ببرمت چون كه نمي توانم/بدون تو نمي شود/اما اينها شوخي بود/چون كه نبردش.