ديگه تابستان شده بود Ùˆ دنبال مدارك لازم براي سÙ�ارت بود./ واي چقدر كار داشت/ امان از دست اين سÙ�ارت .../ با اين سخت گيري هايشون/ مرداد بود كه قرار شده بود خانوادگي بروند شمال/ اصلا دلش نمي خواست كه از هم دور بشوند /اما خوب خانه هم نمي شد كه تنها بماند/رÙ�تش اما همش آنجا جاش را خالي مي كرد/ كنار دريا/شبها پاي آتش/ تو جنگل Ùˆ.../ آخه Ú†ÙŠ مي شد كه آدم هر موقع مي خواست مي توانست با عشقش برود سÙ�ر؟// اين هم از بديهاي Ù�رهنگ ايراني ما//از شمال چند باري با هم ØµØØ¨Øª كردند/دلشون ØØ³Ø§Ø¨ÙŠ ØªÙ†Ú¯ شده بود/ مي Ú¯Ù�ت كه بدون تو نمي توانم بروم / ØØªÙ…ا بايد بگذارمت تو چمدان Ùˆ با خودم ببرمت چون كه نمي توانم/بدون تو نمي شود/اما اينها شوخي بود/چون كه نبردش.
شام مهتاب
Memories of Good and Bad Days

0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی