یکشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۱

خوب این هم به یاد آن روزها. شعر کوچه و کلی خاطره. اوایل که ح�ظ نبود کتاب شعرش را برایش خریده بود که داشته باشد اما بعد از چند روز دیگه ح�ظ شده بود.

خیلی جالب هستش آن همه خاطره و عشق و علاقه اما حالا؟؟
امسال حتی روز تولدش را �راموش کرده بود. حتی یک تبریک خالی هم �راموش شده بود و آن یکی دلش خیلی گر�ت از اینکه دیگه برایش ارزشی ندارد.

داشتم می گ�تم : دیگه دیدارها کم شده بود. بهانه جدید عروسی خواهرش بود که کلی کار هست و باید کمک کند. اما معمولا بیشترا عصر ها خانه بود.

دیدارها شده بود یا گاهی اوقات یک رستوران ولی بیشتر روزهایی که دیگه همدیگر را میدیدند یک ساعتی تو خانه بود.

تو این مدت چند تایی خواستگار داشت اما معمولا چیزی نمی گ�ت تا این اواخر که یکی دو تاشون جددی شد و آمدند خانه شان.
هیچ موقع یادش نمیره که وقتی راجع به آن باهاش صبت کرد بهش گ�ت که خوب باهاش برو بیرون و بشناسش!
داشت مغزش سوت می کشید وقتی که این را شنید.یعنی هیچ احساس خاصی ندارد؟ یعنی هیچی؟ اگر شوهر کنم براش مهم نیست؟
ازش پرسید؟ جواب داد که خوب من که به زودی دارم میرم پس تو هم باید برای زندگیت تصمیم بگیری .چون در ضمن من خیال ندارم تا 30 سالگی ازدواج کنم. تو هم خودت می دانی!
حالش بد شده بود از شنیدن این حر� اما می ترسید که آن رو از دست بدهد.اخه خیلی دوستش داشت.
خلاصه از �کر آن خواستگار هم آمد بیرون. چون که آن هم مثل باقی پسرها...

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی