سه‌شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۱


داشتم می گ�تم.ر�تش و با کلی ناراحتی و دلتنگی تنهایش گذاشت. آنقدر ناراحت بود که هیچ کاری نمی توانست انجام بدهد حتی کلاس زبانش که �قط یک ترم مانده بود که مدرکش را بگیرد را نص�ه ول کرد.
خیلی تنها شده بود. کلی لاغز شد و از بس که گریه کرد پای چشمهایش گود ا�تاده بود.
هر روز برایش ایمیل میزد روزی چند تا . اما هنوز جوابی نداده بود. آخه یک میل باکس مشترک با هم باز کرده بودند روزه آخر به اسم هر دوتایشون.
تا اینکه اولین ایمیلش آمد که نوشته بود به سلامت رسیده و آنجا مثل بهشت هستش و کلی هم دلش برایش تنگ شده. ازش خواسته بود که بهش تل�ن بزند و آن هم زودی زنگ زد. 2 بار هم زنگ زد. یک چیزی بهش گ�ت که اندازه تمام دنیا برایش میارزید. ازش خواست که باهاش ازدواج کند.نظرش را خواست ؟ زبانش بند آمده بود. ازش خواست که نظر خوانوادهاش را هم بپرسد و خبرش را بدهد. از خوشحالی روی پا بند نبود. موقع بالا ر�تن از پله ها هم حتی سرش به سق� خورد. چیزی که هیچ موقع پیش نمی آمد.
خلاصه به مامان و باباش گ�ت .آنها نظر خودش را پرسیدند. برای مامانش راحت تر بود �کر کردن به موضوع چون حداقل چند باری دیده بودش .اما برای پدرش سخت بود چون که ندیده بودش.
نظر خودش را پرسیدند و موقعی که گ�ت مطمئن هست که پسر خوبی هست و خیلی دوستش دارد قبول کردند با این شرط که بیاید اینجا برای صحبت و...
او هم قبول کرد و گ�ت که تا اول سال جدید میلادی 2002 می آید و آن موقع صحبت می کنند. گ�ت که از بابت خوانواده اش هم مشکلی نیست چون آنها هر کسی که خودش بخواهد را قبول دارند. ازش خواست که توقعاتش را از همسرش برایش بگوید و او هم در ایمیل برایش نوشت.
آن روزها بهترین روزهای زندگی اش بود. �کر ازدواج با کسی که خیلی دوستش داری.

آن خواستگار همچنان مصمم بود با اینکه یک نه آبدار شنیده بود از خودش اما باز هم پا پس نکشید و می خواستش.

خلاصه که روزها به خوبی و خوشحالی می گذشت و شبها با یاد خاطرات خوب با هم بودن می خوابید .
تا اینکه این حادثه 11 سپتامبر شد و همه چیز یک د�عه خراب شد.

یک د�عه بهش گ�ت که دیگر نمی تواند که به ایران بیاید چون که خطرناک است. در ضمن یک چیز دیگری هم گ�ت که قلبش را شکاند. بهش گ�ت که دیگر منتظرش نماند و اگر موقعیت خوبی برایش بود صبر نکند و ازدواج کند .چون کسی از آینده و اینکه تا 2 سال دیگر چه پیش میاید خبر ندارد. ازش خواست که به خانواده اش هم بگوید که قضیه آمدنش و ازدواج �علاٌ منت�ی هست. بهش گ�ت که بگذار به خوانواده نگویم .اما اصرار کرد که باید بگویی.
خلاصه یکد�عه همه چیز تمام شد. غم دوباره تو دلش بود و باز ناراحت اما این د�عه خیلی بیشتر از د�عه پیش چون که می دانست بی دلیل این حر� را بهش نزده است و یا پای شخص دیگری وسط هست و یا دیگر دوستش ندارد که این طوری شده.

هر روز ایمیل می دادند و روز ها گذشت . بهش گ�ته بود که خواستگار دارد .اما او هیچ موقع قضیه را جددی نگر�ت و حتی یک د�عه هم بهش گ�ت که چقدر حر� خواستگار میزنی.
از آن موقع بود که دیگر تصمیم گر�ت حتی اگر هم خواست که ازدواج کند بهش چیزی نگوید.

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی