داشتم Ù…ÛŒ Ú¯Ù�تم.رÙ�تش Ùˆ با Ú©Ù„ÛŒ Ù†Ø§Ø±Ø§ØØªÛŒ Ùˆ دلتنگی تنهایش گذاشت. آنقدر Ù†Ø§Ø±Ø§ØØª بود Ú©Ù‡ هیچ کاری نمی توانست انجام بدهد ØØªÛŒ کلاس زبانش Ú©Ù‡ Ù�قط یک ترم مانده بود Ú©Ù‡ مدرکش را بگیرد را نصÙ�Ù‡ ول کرد.
خیلی تنها شده بود. کلی لاغز شد و از بس که گریه کرد پای چشمهایش گود ا�تاده بود.
هر روز برایش ایمیل میزد روزی چند تا . اما هنوز جوابی نداده بود. آخه یک میل باکس مشترک با هم باز کرده بودند روزه آخر به اسم هر دوتایشون.
تا اینکه اولین ایمیلش آمد Ú©Ù‡ نوشته بود به سلامت رسیده Ùˆ آنجا مثل بهشت هستش Ùˆ Ú©Ù„ÛŒ هم دلش برایش تنگ شده. ازش خواسته بود Ú©Ù‡ بهش تلÙ�Ù† بزند Ùˆ آن هم زودی زنگ زد. 2 بار هم زنگ زد. یک چیزی بهش Ú¯Ù�ت Ú©Ù‡ اندازه تمام دنیا برایش میارزید. ازش خواست Ú©Ù‡ باهاش ازدواج کند.نظرش را خواست ØŸ زبانش بند آمده بود. ازش خواست Ú©Ù‡ نظر خوانوادهاش را هم بپرسد Ùˆ خبرش را بدهد. از Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„ÛŒ روی پا بند نبود. موقع بالا رÙ�تن از پله ها هم ØØªÛŒ سرش به سقÙ� خورد. چیزی Ú©Ù‡ هیچ موقع پیش نمی آمد.
خلاصه به مامان Ùˆ باباش Ú¯Ù�ت .آنها نظر خودش را پرسیدند. برای مامانش Ø±Ø§ØØª تر بود Ù�کر کردن به موضوع چون ØØ¯Ø§Ù‚Ù„ چند باری دیده بودش .اما برای پدرش سخت بود چون Ú©Ù‡ ندیده بودش.
نظر خودش را پرسیدند Ùˆ موقعی Ú©Ù‡ Ú¯Ù�ت مطمئن هست Ú©Ù‡ پسر خوبی هست Ùˆ خیلی دوستش دارد قبول کردند با این شرط Ú©Ù‡ بیاید اینجا برای ØµØØ¨Øª Ùˆ...
او هم قبول کرد Ùˆ Ú¯Ù�ت Ú©Ù‡ تا اول سال جدید میلادی 2002 Ù…ÛŒ آید Ùˆ آن موقع ØµØØ¨Øª Ù…ÛŒ کنند. Ú¯Ù�ت Ú©Ù‡ از بابت خوانواده اش هم مشکلی نیست چون آنها هر کسی Ú©Ù‡ خودش بخواهد را قبول دارند. ازش خواست Ú©Ù‡ توقعاتش را از همسرش برایش بگوید Ùˆ او هم در ایمیل برایش نوشت.
آن روزها بهترین روزهای زندگی اش بود. �کر ازدواج با کسی که خیلی دوستش داری.
آن خواستگار همچنان مصمم بود با اینکه یک نه آبدار شنیده بود از خودش اما باز هم پا پس نکشید و می خواستش.
خلاصه Ú©Ù‡ روزها به خوبی Ùˆ Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„ÛŒ Ù…ÛŒ گذشت Ùˆ شبها با یاد خاطرات خوب با هم بودن Ù…ÛŒ خوابید .
تا اینکه این ØØ§Ø¯Ø«Ù‡ 11 سپتامبر شد Ùˆ همه چیز یک دÙ�عه خراب شد.
یک د�عه بهش گ�ت که دیگر نمی تواند که به ایران بیاید چون که خطرناک است. در ضمن یک چیز دیگری هم گ�ت که قلبش را شکاند. بهش گ�ت که دیگر منتظرش نماند و اگر موقعیت خوبی برایش بود صبر نکند و ازدواج کند .چون کسی از آینده و اینکه تا 2 سال دیگر چه پیش میاید خبر ندارد. ازش خواست که به خانواده اش هم بگوید که قضیه آمدنش و ازدواج �علاٌ منت�ی هست. بهش گ�ت که بگذار به خوانواده نگویم .اما اصرار کرد که باید بگویی.
خلاصه یکدÙ�عه همه چیز تمام شد. غم دوباره تو دلش بود Ùˆ باز Ù†Ø§Ø±Ø§ØØª اما این دÙ�عه خیلی بیشتر از دÙ�عه پیش چون Ú©Ù‡ Ù…ÛŒ دانست بی دلیل این ØØ±Ù� را بهش نزده است Ùˆ یا پای شخص دیگری وسط هست Ùˆ یا دیگر دوستش ندارد Ú©Ù‡ این طوری شده.
هر روز ایمیل Ù…ÛŒ دادند Ùˆ روز ها گذشت . بهش Ú¯Ù�ته بود Ú©Ù‡ خواستگار دارد .اما او هیچ موقع قضیه را جددی نگرÙ�ت Ùˆ ØØªÛŒ یک دÙ�عه هم بهش Ú¯Ù�ت Ú©Ù‡ چقدر ØØ±Ù� خواستگار میزنی.
از آن موقع بود Ú©Ù‡ دیگر تصمیم گرÙ�ت ØØªÛŒ اگر هم خواست Ú©Ù‡ ازدواج کند بهش چیزی نگوید.

0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی