چهارشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۱

تا كه از شمال برگشت �رداش همديگر را ديدند./چه روزهاي خوبي بود/. عشق و دوست و احساسات./
يك بار كه آمده بود خانه شان برايش يك موش س�يد كوكي گر�ته بود./ مي گ�ت آخه تو هم موش من هستي./آن هم قند تو دلش آب مي شد./ هر روز بيشتر از روزهاي ديگر دوستش داشت/ تمام همكاران تو شركت دوستش را ديگه مي شناختند./ خانم … معرو� شده بود /از بس كه مدام روزي چند بار سر كار هم بهش زنگ مي زد./ خوب آخه دلش برايش تنگ مي شد./ نمي توانست صدايش را نشنود./ �كر مي كرد چطوري بعدا مي تواند كه بدون او بماند؟ /از �كر كردن به اين موضوع هميشه اشك تو چشمهايش جمع مي شد و دلش بد طوري مي گر�ت. /اما آن نمي دانست كه هر بار كه از روند كارهاي مهاجرتش بهش مي گ�ت آن چه حالي پيدا مي كرد/ به روي خودش نمي آورد و حتي ابراز خوشحالي مي كرد كه مبادا آن هم ناراحت بشود/اما او اصلا متوجه اين تغيير حالتش موقع اين صحبت ها نمي شد.//

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی