تا كه از شمال برگشت Ù�رداش همديگر را ديدند./Ú†Ù‡ روزهاي خوبي بود/. عشق Ùˆ دوست Ùˆ Ø§ØØ³Ø§Ø³Ø§Øª./
يك بار كه آمده بود خانه شان برايش يك موش سÙ�يد كوكي گرÙ�ته بود./ مي Ú¯Ù�ت آخه تو هم موش من هستي./آن هم قند تو دلش آب مي شد./ هر روز بيشتر از روزهاي ديگر دوستش داشت/ تمام همكاران تو شركت دوستش را ديگه مي شناختند./ خانم … معروÙ� شده بود /از بس كه مدام روزي چند بار سر كار هم بهش زنگ مي زد./ خوب آخه دلش برايش تنگ مي شد./ نمي توانست صدايش را نشنود./ Ù�كر مي كرد چطوري بعدا مي تواند كه بدون او بماند؟ /از Ù�كر كردن به اين موضوع هميشه اشك تو چشمهايش جمع مي شد Ùˆ دلش بد طوري مي گرÙ�ت. /اما آن نمي دانست كه هر بار كه از روند كارهاي مهاجرتش بهش مي Ú¯Ù�ت آن Ú†Ù‡ ØØ§Ù„ÙŠ پيدا مي كرد/ به روي خودش نمي آورد Ùˆ ØØªÙŠ Ø§Ø¨Ø±Ø§Ø² Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„ÙŠ مي كرد كه مبادا آن هم Ù†Ø§Ø±Ø§ØØª بشود/اما او اصلا متوجه اين تغيير ØØ§Ù„تش موقع اين ØµØØ¨Øª ها نمي شد.//

0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی