یکشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۱


چند وقت دیگر و باز خواستگار اما این د�عه پسر یکی از دوستان خانوادگی.

زیاد بهش �کر نمی کرد چون از قدیم مثل اینکه هر کی بیشتر آدم را تحویل بگیرد و دوستش داشته باشد آدم بی ت�اوت تر می شود. خلاصه ان هم بود اما دوستش نداشت .آن هم از آن پسرهای سمج که ول کن نبود.
سال جدید هم از راه رسید. ویزایش هم آمد اما چه �ایده زمان جدایی نزدیک شده بود.
سالگرد دوستیشون هم رسید اما وقت نداشت. �رصت نداشت. دیگه روزهای آخر داشت می رسید.
بهش چند باری گ�ت که خیلی دوستت دارم .اگر بروی ممکن است دیگر هیچ موقع دوباره همدیگر را نبینیم. اما آن مصمم بود برای ر�تن و هیچ کاری نکرد
.

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی