دوشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۱

مي دانم چرا اين قدر با من بد شدي؟ ديگه يا ايميل هم نمي زني يا بعد از يك ه�ته �قط 2 خط. يعني به اين زودي اين قدر از هم دور شديم؟ اميدوارم كه همسر آينده ات قدرت را بداند وخوشبختت كند. دوستار هميشگي تو. به ياد شام مهتاب. خداحا�ظ

**

خلاصه ، بعد از كلي ناراحتي با وجود اينكه دلش واقعا“ او را دوست داشت ، با وجود تمام اينها
قبول كرد كه ازدواج كند، اما چه روزهايي را گذراند. خدا نصيب هيچ كسي نكند.آخر او در آن طر� دنيا چه خبزي از حالش داشت. طبق خواست خودش ر�ته بود آنجا و حالا هم �قط از دور مي گ�ت كه دوستت دارم و ازدواج نكن. �قط يك بار با پدرش صحبت كرد وتا مخال�ت پدرش را ديد ديگر جا زد.
شب قبل از مراسم عروسي آنقدر اعصابش خرد بود كه يك دعواي حسابي كرد و گ�ت كه �ردا صبح اصلا“ آرايشگاه نمي رود.اما آنقدر خوب بود كه كلي منت كشي كرد. آره ، روز عروسي رسيد!
اصلا“ باورش نمي شد! توي آرايشگاه هاج و واج بود.اما چرا ذوق و شوق عروسهاي ديگر را نداشت؟
آخه چرا علي؟چرا؟ دوست داشتم كه اين لباس را براي تو بپوشم. نه اين طوري.
خودش را در آينه ديد، خيلي خوب شده بود. تو اين لباس و با اين آرايش مثل ملكه ها شده بود.
چرا اما اين قدر غمگين بود؟ سعي كرد كه ديگر �كر نكند. مثل عروسكها لبخند زد و بعدش آتليه
و كلي عكس و �يلم برداري توي باغ و …. آره مثل هنرپيشه ها شده بود . خوشگل و بدون �كر.انگار كه دارد خواب مي بيند و �ردا بيدار مي شود.
اما ، نه، پاي س�ره عقد بود كه تازه متوجه شد كه اينها خواب و خيال نيست و خيلي هم جدي هستش!
براي بار سوم ميگويم، آيا وكيلم كه شما را ……؟ عروس خانم؟
هاج و واج بود. كمي مكث .در آن زمان همه چيز مثل يك �يلم از جلوي چشمهايش گذشت.به مامان و بابا نگاه كرد. زير چشمي به كسي كه قرار بود شوهر آينده اش بشود نگاه كرد و به ياد علي و علاقه و عشق بينشان ا�تاد. عروس خانم؟ وكيلم؟؟ بازم مكث ويك بله با بغض و صداي لرزان.
تا آخر شب همه اش به اين �كر ميكرد كه يعني چي؟ ديگه همه چيز يعني تموم شد؟
آره، ديگر همه چيز خراب شده بود. همه چيز با يك مسا�رت و يك ، بله، ساده خراب شد.
آخه اين �كر مهاجرت و خارج ر�تن چيه كه بخاطرش زندگي من از اين رو به آن رو شد؟؟
جروبحث ها تازه با شوهرش شروع شد.آخه بابا دلش جاي ديگري بود. اما اين چه گناهي كرده بود؟
اين كه دوستش داشت و آمده بود خواستگاريش و باهاش ازدواج كرده بود و مراسم را همانطوري كه مي خواست برايش گر�ته بود. اين گناهه؟ خيلي بي انصا�ي در حقش كرده بود. آره، كس ديگري را دوست داشت اما با كس ديگري ازدواج كرده بود.
راستش پيش خودش مي گ�ت، آره من را گذاشت و ر�ت وبا تمام احساسهام با اينكارش بازي كرد.
آخه، تو كه مي خواستي بروي چرا كاري كردي كه اين همه دوستت داشته باشم؟ چرا گذاشتي كه عزيزترينم باشي و بعد منو بگذاري و بروي؟ چرا ؟ آن روز آخري كه همديگر را ديديم يادته؟ يادته مثل ابر بهاري موقع ر�تنت اشك مي ريختم؟ يادته توي كوچه وقتي ماشينت دور مي شد هق هق مي كردم؟ اينها كا�ي نبود؟ چرا با من اينطوري كردي؟ چرا كاري كردي كه حالا هم كه ازدواج كردم بازم به �كرت هستم و از زندگي مشتركم لذت نميبرم؟من احساس خوشبختي ندارم.
برام گ�تي كه با سارا دوست شدي. گ�تي كه خيلي بهت مي رسد و دوستت داره. بهم گ�تي كه تو هم خيلي دوستش داري و مي خواهي كه با خودت ببريش آمريكا. چه زود تو همه چيز را �راموش كردي! چه راحت شام مهتاب را �راموش كردي! چطور توانستي؟ شايد خواستي تلا�ي كني و بعدش ديدي كه يك د�عه عاشق شدي؟
مگر آدم مي تواند كه باز هم عاشق بشود؟ ! ! ! !
خيلي از دستت عصباني شدم. خيلي. به اين سرعت؟
حتي تاريخ تولدم را براي حتي يك تبريك خالي �راموش كردي. آيا راستي راستي دوستم داشتي؟
باورش برام مشكل شده است! نه حتما“ دوستم نداشتي وگرنه چطور؟ چطور؟
اشكالي ندارد من هم خدايي دارم. بالاخره به اين وضعيت عادت مي كنم.آره.
با تمام اين مسائل برايت بهترين ها را آرزو مي كنم. هنوز هم خيلي دوستت دارم و از خدا مي خواهم كه كاري كند كه حتي براي يك بار هم كه شده بتوانم دوباره ببينمت.