یکشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۱


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم. همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم.

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم. شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید.
باغ صد خاطره خندید.
عطر صد خاطره پیچید.
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم.پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم.
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.من همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صا� و شب آرام.بخت خندان و زمان رام.
خوشه ماه �رو ریخته در آب.شاخه ها دست بر آورده به مهتاب .
شب و صحرا و گل و سنگ.همه دل داده به آواز شباهنگ.

یادم آمد تو به من گ�تی: از این عشق حذر کن.
لحظه ای چند بر این آب نظر کن.آب آیینه عشق گذران است.
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش �ردا که دلت با دگران است.
تا �راموش کنی چندی از این شهر س�ر کن.
با تو گ�تم: حذر از عشق؟؟؟؟؟ ندانم .
س�ر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم.

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد. چون کبوتر لب بام تو نشستم.
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم.نه گسستم.
باز گ�تم که تو صیادی و من آهوی دشتم.
تا به دام تو درا�تم همه جا گشتم و گشتم .
حذر از عشق ندانم.
س�ر از پیش تو هرگز نتوانم.نتوانم ..

اشکی از شاخه �رو ریخت .مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت.
اشک در چشم تو لرزید.ماه بر عشق تو خندید.

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم.
پای در دامن اندوه کشیدم. نه گسستم. نه رمیدم.

ر�ت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم.
نگر�تی دگر ازعاشق آزرده خبر هم.
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم.
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی