سه‌شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۱


روزها می گذشت و همان خواستگار که پسر یکی از دوستان بود مصمم تر. میدید که دوستش دارد و حاضر هست هر کاری بکند که با او ازدواج کند. بالاخره قبول کرد که باهاش ازدواج کند.
میدید که ظاهراٌ پسر خوبی هستش و بهش خیلی علاقه دارد .اما حی� که دلش جای دیگری بود. دلش به طر� چندین هزار کیلومتر آن طر� تر پر می کشید .اما چه می کرد که او نمی خواستش و خبر نداشت که حتی بله را به کس دیگری که دوستش ندارد گ�ته است.

خلاصه روزها می گذشت و هیچ بدی از او ندید. باید سعی می کرد که بهش علاقمند بشود اما نمیشد.
وقتی آدم کسی را تو دلش جا بدهد دیگر نمیشود که آن جا کس دیگری را جا داد.

حی� که کاری نمی توانست بکند. اما چرا یک کاری کرد. بله را پس گر�ت و گ�ت که نه نمی تواند و آمادگی ازدواج را ندارد. این را گ�ت اما خرد شدن او را هم دید. دید که چقدر ناراحتش کرده. یک ه�ته تمام در �کر بود . در این بین خودش را با او مقایسه می کرد که همان طور که او از بابت منصر� شدن عشقش ناراحت شده خوب این هم مثل خودش با نه شنیدن او داغان شده. پس چرا کاری کرده که خودش هم چوبش را خورده است؟
خیلی عذاب وجدان پیدا کرده بود چون می دانست که واقعاٌ دوستش دارد.
مدتی گذشت و باز او به طر�ش آمد . قبول کرد و مصمم شد که دیگر ادا در نیاورد و سعی کند که بهش علاقمند شود.

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی