روزها Ù…ÛŒ گذشت Ùˆ همان خواستگار Ú©Ù‡ پسر یکی از دوستان بود مصمم تر. میدید Ú©Ù‡ دوستش دارد Ùˆ ØØ§Ø¶Ø± هست هر کاری بکند Ú©Ù‡ با او ازدواج کند. بالاخره قبول کرد Ú©Ù‡ باهاش ازدواج کند.
میدید Ú©Ù‡ ظاهراٌ پسر خوبی هستش Ùˆ بهش خیلی علاقه دارد .اما ØÛŒÙ� Ú©Ù‡ دلش جای دیگری بود. دلش به طرÙ� چندین هزار کیلومتر آن طرÙ� تر پر Ù…ÛŒ کشید .اما Ú†Ù‡ Ù…ÛŒ کرد Ú©Ù‡ او نمی خواستش Ùˆ خبر نداشت Ú©Ù‡ ØØªÛŒ بله را به کس دیگری Ú©Ù‡ دوستش ندارد Ú¯Ù�ته است.
خلاصه روزها می گذشت و هیچ بدی از او ندید. باید سعی می کرد که بهش علاقمند بشود اما نمیشد.
وقتی آدم کسی را تو دلش جا بدهد دیگر نمیشود که آن جا کس دیگری را جا داد.
ØÛŒÙ� Ú©Ù‡ کاری نمی توانست بکند. اما چرا یک کاری کرد. بله را پس گرÙ�ت Ùˆ Ú¯Ù�ت Ú©Ù‡ نه نمی تواند Ùˆ آمادگی ازدواج را ندارد. این را Ú¯Ù�ت اما خرد شدن او را هم دید. دید Ú©Ù‡ چقدر Ù†Ø§Ø±Ø§ØØªØ´ کرده. یک Ù‡Ù�ته تمام در Ù�کر بود . در این بین خودش را با او مقایسه Ù…ÛŒ کرد Ú©Ù‡ همان طور Ú©Ù‡ او از بابت منصرÙ� شدن عشقش Ù†Ø§Ø±Ø§ØØª شده خوب این هم مثل خودش با نه شنیدن او داغان شده. پس چرا کاری کرده Ú©Ù‡ خودش هم چوبش را خورده است؟
خیلی عذاب وجدان پیدا کرده بود چون می دانست که واقعاٌ دوستش دارد.
مدتی گذشت و باز او به طر�ش آمد . قبول کرد و مصمم شد که دیگر ادا در نیاورد و سعی کند که بهش علاقمند شود.

0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی