یکشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۱


دیگر می خواست برود برایش سوقاتی خرید یک عطر
KENZO
می خواست که هر موقع آن را می زند یادش بی�تد. آمد خا نه شان و برایش کلی از کتابهاش آورد آخه دیگر آنها را نمی خواست یک ساعتی بود . آن گریه می کرد طاقت نداشت .اما بهش قول داد که باز هم همدیگر را می بینند آخه هنوز دو ه�ته ای مانده بود تا ر�تنش.
اما آن روز هیچ موقع نرسید چون که دیگر همدیگر را ندیدند. حتی نگذاشت �رودگاه هم بیاید که مبادا
خانواده و اش او را ببینند.

یک ه�ته آخر کارش �قط گریه بود اما چه �ایده؟

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی