هنوز بهش نگ�ته بود که می خواهد ازدواج کند. پیش خودش گ�ت اگر طر� مقابلت تو را بیشتر دوست داشته باشد این خیلی بهتر است .
تا چشم به هم گذاشت بله برون بود Ùˆ قرار همه چیز گذاشته شده بود. با برادرش ØµØØ¨Øª کرد Ùˆ او پرسید Ú©Ù‡ آیا به دوستت Ú¯Ù�ته ای Ú©Ù‡ Ú†Ù‡ تصمیمی داری؟ Ú¯Ù�ت Ú©Ù‡ نه Ù†Ú¯Ù�ته ام .چون Ú©Ù‡ نمی توانم. در ضمن او هم من را نمی خواهد چون Ú¯Ù�ته Ú©Ù‡ هر کاری خواستی بکن Ùˆ اگر موقعیت Ø®.بی بود قبول Ú©Ù†. اما برادرش Ú¯Ù�ت Ú©Ù‡ به هر ØØ§Ù„ تو باید به او بگویی Ùˆ Ú¯Ù�ت Ú©Ù‡ اجازه بده Ú©Ù‡ من برایش بنویسم Ùˆ ایمیل زد Ùˆ بهش همه چیز را Ú¯Ù�ت.
اما عکس العمل او بر خلا� تصورش بود . چون �کر می کرد برایش مهم نباشد که او ازدواج کند . اما خیلی عصبانی شد و گ�ت که نه من می خواستم باهات ازدواج کنم و شروع کرد به یادآوری همه خاطرات خوب قدیم و دلش را کباب کرد.
از ته دل دوستش داشت Ùˆ Ù…ÛŒ خواستش اما آخه چرا ØØ§Ù„ا؟ چرا ØØ§Ù„ا Ú©Ù‡ دیر شده؟مانده بود سر دو راهی. راه دل Ùˆ راه عقل. آخه Ú†Ù‡ Ù…ÛŒ کرد؟ باباش هم مخالÙ� بود چون یادش بود Ú©Ù‡ او یکبار قبل هم منصرÙ� شده بود .برای همین Ù…ÛŒ Ú¯Ù�ت دیگه نمیشود.
بازم کارش شده بود گریه و ماتم .آخه چه می کرد؟؟

0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی