سه‌شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۱


هنوز بهش نگ�ته بود که می خواهد ازدواج کند. پیش خودش گ�ت اگر طر� مقابلت تو را بیشتر دوست داشته باشد این خیلی بهتر است .
تا چشم به هم گذاشت بله برون بود و قرار همه چیز گذاشته شده بود. با برادرش صحبت کرد و او پرسید که آیا به دوستت گ�ته ای که چه تصمیمی داری؟ گ�ت که نه نگ�ته ام .چون که نمی توانم. در ضمن او هم من را نمی خواهد چون گ�ته که هر کاری خواستی بکن و اگر موقعیت خ.بی بود قبول کن. اما برادرش گ�ت که به هر حال تو باید به او بگویی و گ�ت که اجازه بده که من برایش بنویسم و ایمیل زد و بهش همه چیز را گ�ت.

اما عکس العمل او بر خلا� تصورش بود . چون �کر می کرد برایش مهم نباشد که او ازدواج کند . اما خیلی عصبانی شد و گ�ت که نه من می خواستم باهات ازدواج کنم و شروع کرد به یادآوری همه خاطرات خوب قدیم و دلش را کباب کرد.
از ته دل دوستش داشت و می خواستش اما آخه چرا حالا؟ چرا حالا که دیر شده؟مانده بود سر دو راهی. راه دل و راه عقل. آخه چه می کرد؟ باباش هم مخال� بود چون یادش بود که او یکبار قبل هم منصر� شده بود .برای همین می گ�ت دیگه نمیشود.
بازم کارش شده بود گریه و ماتم .آخه چه می کرد؟؟

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی