روزها خيلي خوب مي گذشتند.آن قدر با هم خوب بودند كه گاهي �كر مي كرد كه مبادا يك روزي برسد كه ديگه اين طوري نباشد.بهش گ�ت ببين چقدر دوستم داري؟ 6 تا// تو چند تا؟ ببين من 7 تا//.من بيشتر دوستت دارم. نخير 6 خيلي بيشتره.نخير همه ميدانند كه 7 بيشتره//هميشه سر اين موضوع كلي شوخي داشتند//
.اما من ميترسم. هميشه اين قدر دوستم داري؟كم نميشه؟ نه عزيزم روز به روز بيشتر هم ميشه.من بهت ثابت مي كنم.آره روز به روز بيشتر مي شد.
همديگر را زياد مي ديدند.خاطراتش را مي نوشت. دÙ�تر خاطراتش را داد تا بخواند. موقع پس دادن دÙ�تر آن هم كلي مطلب روي كاغذ نوشته بود Ùˆ لاي صÙ�ØØ§Øª گذاشته بود. يك شعر جديد هم كه بعدا جز، شعرهاي مشتركشون شد را براش نوشته بود.

0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی